آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

نی نی نازم

هفت ماهگی

آنیسای نازم سلام خیلی وقته برات ننوشتم  و از این بابت خیلی شرمنده ام . کلی حرف برات دارم و نمی دونم از کجا شروع کنم روزی که رفتیم برای واکسن شش ماهگی حالت اصلا خوب نبود و حالت تهوع و استفراغ خیلی بی حالت کرده بود ولی خوب دکتر تاکید کرد که واکسن ربطی به بیماری نداره و باید تزریق بشه . اینبار خیلی گریه کردی تا حدی که بی حال شدی و فقط نگاه می کردی .بمیرم برات که زیر چشات گود افتاده بود و لاغر شده بودی . سه بار پیش دکترهای مختلف رفتیم و همشون آمپول ضد تهوع تزریق کردن ولی تاثیری نداشت .عید داشت نزدیک میشد .هر روز دعا می کردم که زود خوب بشی . روز پنج شنبه  که از خونه عزیز برگشتیم داشتی سرفه می کردی و سینه ات یه کوچولو خش خش می ...
25 فروردين 1392

سرماخوردگی

سلام دخمل ناز من الان که دارم برات می نویسم تو تو خوابی و یه کوچولو ناراحت .آخه با تمام تلاشی که کردم نتونستم جلوی سرماخوردگی رو بگیرم و تو چند روزیه سرما خوردی و کلا بی حالی و تو خواب هم می نالی و من حاضرم تمام دردای تو رو به جون بگیرم و تو ذره ای درد و غم نداشته باشی. آنیسای گل مامان شش ماهگیت داره تموم میشه و فردا نوبت واکسن شش ماهگیه که خانم دکتر توصیه کردن یکی دو روز بعد ببریمت واسه واکسن.این ماهی که گذشت شیرین ترین روزها رو تجربه کردم .بالاخره شیشه رو گرفتی و شیرم رو وقتی خواب نیستی می دوشم و تو می خوری غذا رو هم درسته کم می خوری ولی خوب بهتر از این هست که اصلا نخوری (البته بعد سرماخوردگی همه این عادتهای خوب رو ترک کردی که امیدوارم...
18 اسفند 1391

پنج ماهگي عسلم

سلام آنيساي گلم عزيزم منو ببخش كه زياد نمي تونم برات بنويسم آنيساي ناز من 5 ماه گذشت از روزي كه اومدي و تمام دنياي من شدي جونم برات بگه با اينكه ماماني رو يه كوچولو ناراحت مي كني ولي كلي بزرگ شده .كلا يه دخمل خوب و ناناز خوش اخلاق شدي .به همه مي خندي و اصلابا  بي تابي و گريه كاري نداري روروئكت رو خيلي دوست داري و كلي بهش ضربه مي زني و فك كنم امروز فردا ديگه مشكنه هههههههههههه آنيسا دو تا پاهات رو با دستات مي گيري و به چپ و راست مي پيچي و وقتي صدات مي كنم و سرت رو 180 درجه به طرف من مي گردوني و وقتي ميگم جيگر مامان با غغغغغغغغغ همراه با لبخند و آب دهت جوابم رو مي دي و من بيشتر عاشقت مي شم دخمل گلم بهت قول داده بودم اگه پرست...
28 بهمن 1391

پایان چهار ماهگی

سلام به روی مثل ماه دخمل خودم آنیسای مامان معمولا میگن تا چشم رو هم گذاشتم 4 ماه تموم شد... ولی آنیسا این چهار ماه یه کوچولو سخت گذشت ... سه شنبه 19 دی رفتیم و واکسن چهارماهگیت رو زدیم . یه گریه کوچولو کردی و تمام. مشکل شیر نخوردنت رو مطرح کردم ولی باورشون نشد گفتن اگه این کوچولو  بد شیر می خوره پس چطوری وزن گرفته و من بهشون توضیح دادم که با سرنگ و قطره چکان بهت شیر میدم و نمی زارم گرسنه بمونی .کلی بهم روحیه دادن و گفتن آفرین به مامانی مثل تو ولی من نه تشویق می خوام نه پاداش و نه چیز دیگه من فقط دوست دارم مثل اولا تو بغلم شیر بخوری آنیسای من بعد از واکسن و در تاثیر استامینوفن در خواب ناز چهارشنبه بعد ازظهر بود که یه کوچول...
23 دی 1391

چهار ماهگی

 سلام آنیسای مامان عزیز چهار ماهه من چقدر زود گذشت 4 ماه . 2 هفته دیگه باید واکسن چهار ماهگیت رو بزنیم و من چقدر میترسم از وقتی واکسن دوماهگت رو زدیم تو تو بیداری شیر نخوردی. من باید تو بغلم و سرپا بهت شیر بدم یا بخوابونمت تا شیر بخوری خیلی غصه خوردم هر روز گریه کردم .آرزوم بود که تو رو با شیر خودم تغذیه کنم و خیلی نذر و نیاز کرده بودم تا شیرم برات کافی باشه. اصلا به اینکه شاید روزی تو اصلا نخوای شیر منو بخوری فکر نمی کردم دیسکم عود کرده و نمی تونم سرپا بهت شیر بدم ولی من تسلیم نمی شم و به هر طریقی شیرم رو میریزم تو گلوت تا تو گشنه نمونی . تو هنوز خیلی کوچولویی .امیدوارم یکمی که بزرگ شدی بهم وابسته بشی و خودت مثل بقیه بچه ...
6 دی 1391

دوماهگی

سلام فرشته ناز مامان الان که دارم برات می نویسم توی نی نی لای لای پیشم هستی و داری با توپ هایی که بالا سرته بازی می کنی. امروز 23 آبانه و 64 روزه که تو به زندگی ما پا گذاشتی و هر روز که سپری میشه ما رو عاشقتر می کنی. تو این مدت که برات ننوشتم نه اینکه تنبلی کرده باشم،واقعا تمام وقتم با تو پرشده و من هیچ شکایتی از این موضوع ندارم الان دیگه من و بابا امیر رو میشناسی و این خیلی حس قشنگیه که تو بغل ما آرو میشی . لبخند میزنی حتی بهتر بگم می خندی و با هر خندت قند تو دل ما آب میشه. وقتی زیر چانت رو بوس می کنم مثل گربه صدا در میاری . واییییییییییییییی خدا غیر قابل وصفه که اون لحظه چه حسی دارم . شبها معمولا خوب می خوابی  و روزها چرت ها...
23 آبان 1391

آنچه گذشت...

سلام آنیسای ناز من فرشته معصوم من ، الان که دارم برات می نویسم تو در خواب نازی و این اولین روزیه که بعد از مدت طولانی تو بعد از ظهر خوابی. تقریبا از روز 14 که پیش خانم دکتر موسوی رفتیم و از وزن گیری کند تو شاکی شد کلا به هم ریختم. تمام سعیم رو می کردم و نمی دونستم کجای کار ایراد دارم. وزن گیری کم از یه طرف و کولیک 24 ساعته تو از طرفی عذابم می داد . کارم شده بود گریه (البته از وقتی اومدیم خونه خودمون بهترم)تحمل گریه تو و عذاب کشیدنت برام خیلی سخت بود .دکترت رو عوض کردم  بعد از ویزیت گفت که نه وزنت خوبه و شیر من هم کافی و 15 روز بعد قرار شد دوباره بریم پیش دکتر جدید. روز 30 بود که بردمت دکتر و علاوه بر این که گفت وزن گیری نسبت به روز ...
21 مهر 1391

روز دیدار

شنبه شب خونه مامان بودیم و مهمون داشتیم . شام مفصلی بود و سفره رنگین ولی من با توجه به توصیه دکترم و اطرافیان لب به هیچکدوم نزدم شب ساعت 30/11 بود که مهمونها رفتن و ما هم حاضر شدیم تا با امیر بریم خونه خودمون تا صبح وسایل دخملی رو برداریم و بریم بیمارستان که خاله الهام پیشنهاد داد تا من و امیر از حسی که داشتیم بگیم و فیلمبرداری کنه و اون روز برای همیشه ثبت بشه. کلی خندیدم و سر وزن دخملمون شرطبندی کردیم و من از استرس و ترسم گفتم (واقعا وحشت داشتم از عمل و اتاق عمل) . خداحافظی کردیم و عازم خونه شدیم. خیلی حس جالبی بود . فکر می کردم به خونه خودم مهمون اومدم . حس می کردم آخرین باره که خونه ام رو می بینم . نه من نه امیر خوابمون نمی او...
3 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد